ضحی عشق مامان و باباضحی عشق مامان و بابا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

ضحی نازی

مسافرت عید(1)

سلام گلم عصر دوشنبه منو تو بابایی و دایی حرکت کردیم به طرف بندر سیریک. سیریک شهر قشنگیه و ساحل زیبا و تمییز و آرومی داره برای همین ما سیریک رو برای مسافرت انتخاب کردیم.اونجا رفتیم خونه دوست باباجون. تا رسیدیم شما شروع کردی به بازی و شیطنت: صبح دوشنبه باهم رفتیم لب دریا شما تا دریا رو دیدی ذوق کردی و راه افتادی به طرف آب انقدر خوشحال بودی که ما حال کرده بودیم. بعد از کلی آب بازی رفتیم قایق سواری فکر میکردم اذیت بشی ولی خیلی خوشت اومده بود: عصر باباجون و مامان جون و دایی حسین هم اومدن سیریک شب رفتیم ساحل و صبح سه شنبه هم رفتیم تالاب بین المللی اونجا که هم فال بود هم تماشا ...
23 فروردين 1392

سیزده بدر 92

سلام عزییییییییییییییییییییییزم خوبی مامانی الهی همیشه شاد باشی دخترم امسال برای سیزده بدر قرار شد با باباجون اینا و دایی مصطفی اینا و مادر خانمش اینا و عموعلی اینا بریم به روستای زیبا و دیدنی میجان(روستای پدری مامانیت).فکر میکردم هوا گرمه ولی سرد بود و صاف و تمییز. برات لباس گرم نیاورده بودم ولی خوب نذاشتم سردت بشه سیزده امسال خیییییییییییییییای خوش گذشت جای همه خالی بود. عکسای شما توی باغ بابابزرگ مامانی(خدا رحمتشون کنه)                       اینجا باباجون شمارو گذاشت روی درخت و منم ازت عکس یادگاری گرفتم. &nbs...
23 فروردين 1392

مسافرت عید(2)

سلام خوشگل مامان و بابا اول هفته با دایی مصطفی اینا برنامه ریزی کرده بودیم بریم زرند پیش دوست بابایی و دایی. صبح پنج شنبه راه افتادیم طرف کرمان سرراه یه سر رفتیم روستای زیبای دهبکری. اینقدر هوا بهاری و قشنگ بود درختا شکوفه زده بودن و باد بهاری درخت هارو زنده کرده بود اونجا بود که میشد قدرت خداوند رو دید و لمس کرد و ازش لذت برد خدایا شکرت بابات اینهمه نعمتی که به ما بندگانت دادی باشد که لایق آن باشیم و همیشه شکرگزار. اینم عکس دسته جمعی با بچه ها از راست به چپ فاطمه جون، ضحی جون، محمد امین جان، محیا جون و امیرمهدی جان ظهر خونه دایی جون بودیم و عصر هم رفتیم طرف زرند تا رسیدیم خونه آقا ابوالفضل شیطنتای...
20 فروردين 1392

خاطرات عید 92

سلام خانمم خوبی دخترم تو این پست میخوام خاطرات تعطیلات نوروز 92 رو واست بذارم. ظهر روز اول عید یه عالمه مهمون داشتیم و شب مهمونی خونه عموعلی مامان دعوت بودیم. روز جمعه هم رفتیم با باباجون اینا و خاله و داییا خونه باباحاجی. عصرش یه بارون قشنگی بارید و هوا کاملا بهاری شد و بوی شکوفه ها همه جارو پر کرده بود. مامان جون شب مهمون داشت مجبور شدیم زود برگردیم و شب رفتیم خونه باباجون. اینم یه عکس قشنگ از شکار لحظه ای که شما تعادلتو از دست دادی و به پشت افتادی: و ظهرشنبه باباحاجی اینا و عموها و عمه اومدن پیشمون. اینم عکس مهمونی ضحی جون و فاطمه جون و ریحانه جون: عصرشم رفتیم عیددیدنی. اینم عکس از عیدیدنی خونه خا...
17 فروردين 1392

اولین بهار زندگی ضحی نازی

سلااااااااااااااااااااااااااااام عشق من.                 اولین بهار زندگیتو با تمام احساس شاد و مادرانه خودم بهت تبریک میگم عزیزم امسال عید ما با همه سالهای قبل فرق داره منو بابایی یه فرشته مهربون کنارمون داریم که متعلق به خودمونه و پاره تنمونه هرسال سر سفره هفت سین و روز اول عید عیدی میگرفتیم ولی امسال عیدی دادیم این عیدی دادن خیلی قشنگ و جذاب بود احساس مادرانه منو چند برابر کرد حس خوب بزرگتر بودن حس خوب مادر بودن حس خوب آرامش داشتن هنگام بوسیدن و بوییدن فرزند حس خوب در آغوش کشیدن دخترم.              ...
8 فروردين 1392

نوروز مبارک

سلام ناناز مامان و بابا امسال به دلیل حضور سبز شما توی زندگی ما و داشتن درجه شیطنت بالا سفره هفت سین رو روی اپن چیدیم. اینم عیدی مامان و بابا به ضحی جون: ...
8 فروردين 1392

بازی با بابایی

سلام جون جونی مامان امروز با بابایی کلی بازی کردی بابا تورو گذاشته بود روی کناره(البته جلد کناره هارو دراوردم بشورم) و میکشید تو هم حال میکردی و ذوق می کردی. تا بابایی خسته می شدو می نشست گریه می کردی و می خواستی دوباره بازی کنی. فدای تو دختر گلم بشم بی تو خونمون سوت و کوره عزیزم. بمان برایم تا همیشه ...
4 فروردين 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ضحی نازی می باشد